از قلب سوخته من

دوستان ! نمي دونم به آدمايي برخورديد كه به خاطر داشتن ريش يا قيافه خاص حاجيا و بسيجيا به شما  متلك بگن و با صداي بلند بهتون بخندن و يا حرفاي ركيك پشت سرتون بزنن. 
شايد برنخورده باشين اما براي من اين چيزا زياد اتفاق افتاده چه تو دانشگاه كه يه محيط علميه چه تو خيابون چه در كوچه محل و ....
به نظر شما آيا اين كار درسته ؟ آيا داشتن قيافه خاص يا پوشيدن لباس خاص دليل بر متهم كردن شخصي به رفتار خشونت آميزه .
مي دونين اگر با يه آدم آروم اين تيپي چند تا برخورد اينجوري بشه به همه آدماي دور و برش بد بين ميشه و شايد تخم ناراحتي و كينه براي هميشه تو دلش كاشته بشه 
مي دونين با بهم ريختن فكر و اعصاب يكي ديگه ممكنه يه عمر مسير و سرنوشتش رو عوض كنيد و اونو به راهي كه نمي خواد و دوست نداره بكشونين.


ادامه مطلب...
نوشته شده در ۲۲ فروردين ۱۳۸۹ توسط حسين | نظرات (2)


به روز سيزده و عيد طبيعت                        روم بيرون بگيرم تا كه حاجت 
زنم سبزه گره يكجا نشينم         صفا و سبزي دنيا ببينم
ز بس دود و صدا و صف بديدم           از اين دنيا دگر من دل بريدم
چو با هم جمعه و سيزده بيايد  بلا و ناگواري هم سر آيد.
به قول حاجي فيروز : نوروزتان پيروز , هر روزتان نوروز

ادامه مطلب...
نوشته شده در ۱۳ فروردين ۱۳۸۹ توسط حسين | نظرات (2)


سلام , يه ساعت بيشتر تا تحويل سال نو نمونده و من يه مطلب به ذهنم اومده خدمتتون بگم .ضمن اينكه پيشاپيش عيد رو تبريك عرض مي كنم.
وقتي ما حرف ميزنيم ديگران كلام ما را چطور مي فهمن ؟ مثلا وقتي من به دوستم ميگم كه دارم ميام , اون سخن منو چند جور ممكنه تعبير كنه :
1- ميام نگران نباش
2- ميام آماده اومدنم باش
3- ميام همين (خبري)
حالا شما فكر كنيد ديگران ممكنه نظر ما رو به منظور خودمون درك كنن كه خيلي خوبه ولي كم اتفاق ميفته / ممكنه نظر ما رو 50-50 بگيرن يعني قسمتيش رو بفهمن و قسمتيش را جور ديگه متوجه بشن  كه معمولا اينطوريه/ و ممكنه طرفمون كلام ما رو كاملا بر عكس متوجه بشه و معناي ديگري از اون به ذهنش بياد كه اين هم گاهي اتفاق مي افته
پس فكر نكنيم با صحبت كردن با ديگري مي تونيم همه منظورمون را به اون بفهمونيم.
براي ارتباط و تبادل نظر هوشمندانه بايد دنبال راههاي ديگر غير كلامي و يا تكنيكهاي ويژه سخن گفتن بود.
تو اين آخرين لحظه هاي 88  به تنها كسي فكر كنيم كه فقط اون كامل و درست منظورمون رو متوجه ميشه و اون هم خداي داناي تواناست .هر وقت كم آورديم حرفمون رو به خداي مهربان بگيم

ادامه مطلب...
نوشته شده در ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ توسط حسين | نظرات (2)


كدوم بهتره اينكه آدمو  خوب و كاردرست و  مثبت بدونن يا اينكه يه آدم معمولي فرض كنن ؟ اينكه احترامت كنند و ازت تعريف كنن و جلوت خم و راست بشن يا اينكه زياد تحويلت نگيرن و باهات معمولي برخورد كنن ؟ 
به نظر من دومي بهتره چون :
1- كمتر دچار غرور الكي ميشي و بيشتر رشد مي كني.
2- نظر ديگران درباره خودت رو بهتر متوجه ميشي.
3-بيشتر متوجه خداوند كه تدبير كننده امور ماست ميشي و بهش دل مي بندي , مي فهمي كه روي اين و اون زياد نميشه حساب كرد چون يه روزي تو رو رها مي كنن .
4- خداوند در دلهاي شكسته و تنها و غير متكبر بيشتر جا داره و نظر مي كنه تا دلهاي مغرور مست الكي خوش.

ادامه مطلب...
نوشته شده در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط حسين | نظرات (1)


بچه كه بوديم دل باصفا و مهربوني داشتيم . همه با هم بازي مي كرديم . وسايلمون رو به هم مي داديم ، كينه ها رو زود از دلمون بيرون مي كرديم ، بدخواه نبوديم ، رابطه بي آلايشي با هم داشتيم و .....
اما بالاخره بزرگ شديم هركي وسايلش برا خودش بود و به كسي نمي داد ، كينه ها تبديل به قهر و انتقام و اذيت و آزار شد ، تو فكر از راه به در كردن رقبا افتاديم ، تو رابطه ها جنس من و قوم من و مذهب من و وطن من و امثال اين من ها حاكم شد و منافع و ماديات رابطه هاي بي آلايش رو خدشه دار كرد ، خودخواه شديم و براي خودمون كار كرديم و ديگران برامون ابزار و وسيله رسيدن به هدفامون شدند.
پس چه خوب ميشه اگه دوباره به صفا و پاكي و خوبي و بي غرضي بچگي برگرديم

ادامه مطلب...
نوشته شده در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ توسط حسين | نظرات (3)


يادش بخير اون سالا كه بچه بودم بابام رفته بود جبهه ، آخه زمان جنگ بود يه تلويزيون سياه سفيد كوچيك داشتيم كه اونم شب عيدي خراب شده بود و قطع و وصل مي شد، منم بچه بزرگ خونه بودم و مامانم هم از تلويزيون سر در نمي آورد ، يادمه با دل شكسته سمت تلويزيون رفتم و يه مقدار تربت كربلا كه داشتيم و با آب مخلوط شده بود برداشتم و به صفحه اش ماليدم ، تلويزيون درست شد و ما بچه هاي خونه شب عيدي خوشحال شديم كه مي تونيم برنامه هاي عيد رو ببينيم . يادش كه مي افتم دلم مي لرزه
حالا از ته دل آرزو مي كنم شب عيدي و در ابتداي سال نو دل هيچ بچه اي نشكنه و همه خوشحال و شاد باشن.
عيد شما هم مبارك....

ادامه مطلب...
نوشته شده در ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ توسط حسين | نظرات (2)


ما شهرستانيها دغدغه ها و مسائلمون هم با اون بالاييا فرق ميكنه , اگه اونا به فكر تغيير ماشين و خونه و خريدن ملك و مغازه هستند ما به فكر درآمد مكفي و دادن بدهي و جور كردن دخل و خرج با هم هستيم . اونا فكر مسافرت دوبي و اروپا و سواحل تايلندن و ما آرزوي زيارت مشهد و قم و سفر شمال داريم كه چند سال يكبار نصيب بشه , اونها از چكاب و وسايل لاغري و جراحي زيبايي استفاده مي كنند اما ما به فكر درست كردن دندون و معالجه سرماخوردگي و خريد عينك هستيم. بالاييا تو فكر كارشناسي ارشد و دكترا و دوره هاي تخصصي هستند اما ما به يه ديپلم و ليسانسش هم راضي هستيم. اونها انواع و اقسام بوستان و گردشگاه و سونا و جكوزي و باغ اختصاصي دارند اما ما به يه پارك كه سبزه و نيمكت داشته باشه و زمين بازي فوتبال قانعيم. به هر حال در اين موردا خيلي حرفا دارم . باشه تا بعد.....

ادامه مطلب...
نوشته شده در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط حسين | نظرات (0)


سلام    دوستان من حسين معروف به حاج فري هستم .از امروز مي خواهم دل نوشته هام را براي شما بنويسم.
منتظر نظرها و پيشنهادهاي شما مي مونم.     تا بعد....


ادامه مطلب...
نوشته شده در ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ توسط حسين | نظرات (1)


[ ۱ ]

hajferi.parsfa.com